تبليغاتX
Dele_Bi_Taghat
Dele_Bi_Taghat

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

باش

90/04/11-15:25 -گلچهره

 

همین که هستی

همین که لابلای کلماتم

نَفَس میکشی

راه میروی

در آغوشم میگیری

همین که پناه ِ واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم از بی "تو"یی

یتیم نشده اند

کافی‌ست برای یک عمر آرامش ؛

باش

حتی همین قدر دور

حتی همین قدر دست نیافتنی...

 

لینک ثابت |

بوی ناب آدم

89/10/25-1:39 -گلچهره

 

آدمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند...

 

لینک ثابت |

یکی هست

89/10/15-20:10 -گلچهره

 

یکی هست ، تو قلبم

که هرشب واسه اون می نویسم و اون خوابه

نمی خوام ، بدونه

 واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ ،یه خودکار

دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه ، که خیسه

پر از اشک و کسی بازم اون و نمی خونه

یه روز همین جا ، تویه اتاقم

یه دفعه گفت داره میره

چیزی نگفتم ، آخه نخواستم

 دلش و غصه بگیره

گریه می کردم ، درو که می بست

 می دونستم که میمیرم

اون عزیزم بود ، نمی تونستم

جلوی راشو بگیرم

 می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه  دارم جون می کنم اینجا

سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاکه ساعته رو دیوار

دوباره نمی خوام بشه باوره من که دیگه نمیاد انگار

 

لینک ثابت |

غمگین ترین تولد

89/10/12-1:20 -گلچهره

 

هنوز هم نمی‌دانم

هر سال که می‌گذرد

يک سال به عمرم اضافه می شود

يا يک سال از عمرم کم می شود...

 

مهربانم امسال غمگین ترین سالی بود که تنهایی تولدم رو جشن گرفتم

باخود ودرخویشتن خود آخرین تولدی راکه برایم جشن گرفتی

حسرتش را خوردم! 

نمیتوانم فراموشت کنم.هرگز!

 

لینک ثابت |

مناجات

89/09/20-13:40 -گلچهره

خداوندا نمي دانم ...

در اين دنياي وانفسا كدامين تكيه گاه را تكيه گاه خويش سازم

نمي دانم خداوندا...نمي دانم

دراين وادي كه عالم سر خوش است و جاي خوش دارد

كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم

نمي دانم خداوندا

به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم

و مي گريم خداوندا

دگر گيجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده پناهم ده

اميدم ده خداوندا كه ديگر نا اميدم من و مي دانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستم بار است

وليكن من كه مي دانم

دگر پايان پايانم

و مي دانم كه آخر بغض پنهاني مرا بي جان و تن سازد

چرا پنهان كنم دردم؟

چرا با كس نگويم من؟

چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟

همه ياران به فكر خويش ودر خويش اند گهي پشت وگهي پيش اند

ولي در انزواي اين دل تنهاچرا ياري ندارم من كه دردم را فرو ريزد؟

دگر هنگامه تركيدن اين درد پنهان است

خداوندا نمي دانم نمي دانم

ونتوانم به كس گويم... نمي دانم خداوندا

فقط مي سوزم ومي سازم وبادرد پنهاني

بسي من خون دل دارم ولي بي آب وگل دارم

به پوچي ها رسيدم من

به اين دوران نامردي رسيدم من

نمي دانم...

نمي جويم...

نمي پرسم...

نمي گويند...

نمي جويند...

جوابي را نمي دانند...

سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند

چرا من غرق در خويشم؟

چرا بي گانه از خويشم؟

خداوندا رهايي ده

كلام آشنايي ده

خداوندا آشنايم ده... خداوندا پناهم ده...اميدم ده...

خداوندا در هم شكن اين سد راهم را كه ديگر خسته از خويشم

كه ديگر بي پس و پيشم

فقط از ترس تنهايي

هر از گاهي چو درويشم و صوتي زير لب دارم

وبا خود ميكنم نجواي پنهاني...كه شايد گيرم آرامش

ولي ان هم علاجي نيست

و درمانم فقط درمان بي درديست

و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاوداني ست

 

لینک ثابت |

روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن

89/09/04-11:40 -گلچهره

 

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن
از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن

آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن
وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می ذارن

تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه
شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه

دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی
عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی

آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن
دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن

ستاره ها لحظه ها رو، با تنهایی رنگ میزنن
به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن

عمری به عشق پر زدن قفس روآسون میکنن
پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!

مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن
دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم میشن

رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن
عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن

قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن
روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن.

 

لینک ثابت |

باید فراموشت کنم

89/07/30-21:41 -گلچهره

 

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم.

 

لینک ثابت |

89/07/28-22:32 -گلچهره

 

 چه زيبا! 

گفت دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتم!

چه فريبنده ! آغوشش برايم باز شد !

چه ابلهانه! با او خوش بودم !

چه كودكانه ! همه چيزم شد !

چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كرد !

چه ناجوانمردانه ! نيازمندش شدم !

چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!

چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستش دارم.

 

 

لینک ثابت |

حادثه دیگر

89/07/14-13:24 -گلچهره

 
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که

روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را

معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش

تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی

که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش

منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را

انتظاری که موعدش منم و مرا التهابی که

آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش

منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی: نه!

هیچ كدام. هیچ كدام اینها نیست، چیز دیگری

است. یك حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان

دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است.


لینک ثابت |

رسم زندگی این است

89/07/11-0:21 -گلچهره

 

رسم زندگی این است ...

یک روز کسی را دوست داری و روز بعد تنهائی!

 به همین سادگی...

 او رفته است و همه چیز تمام شده است.

 مثل یک میهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی

 چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست.

 تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آواز بخوان...

این تنها کاریست که از دستت بر می آید.

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.