و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که
روحت منم و مرا سینه ای که دلم تویی و خود را
معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش
تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی
که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پدرش
منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی و خود را
انتظاری که موعدش منم و مرا التهابی که
آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش
منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان
سرت را تکان می دهی و می گویی: نه!
هیچ كدام. هیچ كدام اینها نیست، چیز دیگری
است. یك حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان
دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است.